تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست


اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

سرگرمی-علمی -انگلیسی

 

نمیدونم شاید واسه شما هم پیش اومده باشه که بعضی وقتا هر کاری می کنی نمیشه.

هرچقد هم که بیشتر تلاش کنی به جای اینکه اوضاع بهتر شه . بدتر هم میشه...

آخرشم تصمیم میگیری بی خیال قضیه شی !!!

 

به شکلای انیمیشنی زیر نیگا کنین:

مثلا وقتی میری ماهیگیری:

 

فک میکنی قلابت یه ماهی چاق وچله گرفت که یهو اینجوری میشه

 

 

اینم آخر بدشانسیه. دیگه از زندگی  دلت سیاه میشه.  واقعا که....!!!!!!!!!

 

از ماهیگیری منصرف میشی میای به یاد بچگیا یه ذره خط خط بازی کنی که این

 ماجرا ها واست اتفاق میفته...

آیییی دماغم !!!!!!

 

بذار یه دفه دیگه امتحان کنم ....

 

 

وای خدای من کادو پیچ شدم

نه بذار یه دفه دیگه هم امتحان کنم من می تونم

 

وای خدا جون !!!!!!

 

بعد که از بازی و ماهیگیری نتیجه نمیگیری . احساس میکنی دیگه این

کارا بچه گانه س که یه دفه عاشق میشی میای که به طرفت ابراز علاقه کنی

 و گل بدی که یه دفه این سوتی تاریخیو میدی ...

 

وای خدای من چه کاری کردم باید از دلش در بیارم

اینجوری .....

و اینجوری میشه که  دیگه بی خیال همه چی میشی....

 

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پی نوشت1 :

پی نوشتو حذفش کردم ولی کاش با اسم خودت پیام میدادی!!!!!!!

پی نوشت2:

تو این پست کسی از لینکامو دعوت نمیکنم تا بدونم کیا بیشتر به وبم میان و به یادم هستن.

از همه دوستان معذرت میخوام. کسی از من ناراحت نشه که چرا به ما خبر ندادی؟ !!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 3:27 PM توسط مجتبی| |

 

سلام عباس ابن علی...


روزهای تلخ محرم دوباره آمده...اما تلخی اش چند سالیست که این
 اطراف نیست...

شبها کارناوالهای موزیکال شبیه به کارناوالهای برزیل و چین به راه میوفتد
 با این تفاوت که آنها اژدها سر دست میگیرند و اینها تیغه های بزرگ فلزی..
و کسی هم که تیغه ی بیشتری داشته باشد انگار به تو نزدیکتر...
مردم هم جمع میشوند و فقط نگاه میکنند و در دلشان
 به طول صف و صدای طبل و شام بعد از بازگشت امتیاز می دهند!!

از نسل من دلگیر نباش ما یاد نگرفته ایم که بر عباس گریستن و
عزاداری کردن کمترین کار برای توست چرا که فقط زور بازویت را به ما
فهماندند...

دریغ عمو جان که کاش حق برادری و دوستی و ادب را یادمان میدانند ...
تا امروز صاحب هیئت نگوید :

خاک تو سر هیئت بالا که گوشت غذایش کم بود...!!



شرمنده ایم..

ما زخم خورده ایم و حتی گاهی بیشتر از زخم دستانت...

برای نسلم دعا کن ...

بهشت را همان گونه که هست تصور کنیم...
همان بهشت واقعی که ورودیش..حجاب و نذری دادن نیست..

همان بهشت علی و فاطمه... که ورودیش ...مهربانی...احترام و اخلاق است.


برای نســـــلم دعــــــــا کـــــن...
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:43 PM توسط مجتبی| |

 

 

 

توضح ضروری: بعضیا عادت دارن همیشه توی محاوراتشون از کلمه چیز زیاد استفاده

 کنن مخصوصا به جای کلمه دست و آدمو حسابی کلافه و سردرگم میکنن.

منظور من از این مطلب فقط جنبه طنز و خنده دار بودنشه و خدای نکرده قصد بی احترامی

 و بی ادبی به هیچ کسی رو ندارم. اگه شما برداشتتون از کلمه چیز غیر مودبانه س ؛

دیگه مشکل خودتونه بعدا نگین واااااااا چه پسر بی ادبی!!!!  گفته باشم هااااااااااا

 

***********************************************************

اگه کلمه دست اختراع نشده بود و به جاش از کلمه ی چیز استفاده

می کردیم...

هیچ می دونین اگه كلمه ى "دست" اختراع نشده بود و به جاش از كلمه ى

 "چیز" استفاده می كردیم روزانه چه جمله هایی می شنیدیم؟...

زیاد به مختون فشار نیارین! خودم مثال می زنم...


توی كتاب علوم می نوشتند: چیز خیلی مفید است! با چیز می توان اجسام

 را بلند كرد! بعضی از چیزها مو دارند و برخی دیگر بی مو هستند! ولی كف

 چیز مو ندارد! هیچوقت چیز خود را توی سوراخ نكنید! چون ممكن است

 جانوران نوك چیزتان را گاز بگیرند! همیشه قبل از غذا چیز خود را با آب

و صابون بشویید! هیچوقت با چیز كثیف غذا نخورید!

 خانمها همیشه دوست دارند به چیز خود لاك و كرم بمالند! این عمل براى

 محافظت از چیز خوب است! آدم وقتی سردش می شود چیزش را روی

بخاری یا زیر بغل می گیرد!


در كتاب تاریخ می نوشتند: اردشیر دراز چیز به هندوستان لشكر كشی

 كرد و چیز اجانب را كوتاه نمود! .....

مردم توی كوچه و بازار می گفتند: لامصب چیز ما نمك نداره!

 به هر كسی خوبی كردیم جوابش بدی بود! از قدیم می گفتند با هر چیز

 بدی با همون چیز پس می گیری! .....

پدری به پسرش درس ادب می داد: پسرم هیچوقت پیش مردم چیزتو

 دراز نكن! .....

 توی بیمارستانها آدمهایی رو می دیدیم كه چیزشون توی تصادف قطع شده

 و مجبور بودند تا آخر عمر از چیز مصنوعی استفاده كنند! .....

 دزدهای مسلح موقع زدن بانك می گفتند: چیزها بالا! چیزهاتون رو بذارین

 پشت سرتون!  اگه كسی چیزش به زنگ خطر بخوره چیزشو می شكنیم!

و رییس بانك به پلیس می گفت: چیزم به دامنتون! دزدها رو بگیرین!

و پلیسها هم چیز از پا درازتر از ماموریت بر می گشتند!

و پسر جوانی در دفترچه ى خاطراتش می نوشت: اون روز من با دختر

خانمی آشنا شدم... او چیزش رو دراز كرد و من چیزش رو گرفتم و

وکمی فشار دادم! چه چیز گرم و لطیفی داشت! از خجالت چیزش خیس

 شد! و دوستی ما از همون روز شروع شد! دیروز بازم اونو توی اتوبوس دیدم

و چیزم رو به میله گرفتم و رفتم جلو! از دیدن من خوشحال شد و گرم صحبت

 شدیم... اتوبوس خیلی تند می رفت و من برای اینكه اون نیفته چیزم رو

گذاشتم پشتش! از این كار من خوشش اومد و تشكر كرد...

 اون دو ایستگاه بعد پیاده شد و من چیزم رو براش تكون دادم!

 امروز هم توی كافه تریا قرار داشتیم... رفتیم و سر یه میز نشستیم...

فضای اونجا خیلی تیره و تار بود... من چیزمو گذاشتم روی چیزش و گفتم:

چقدر چیز شما كوچیك و نرمه! اون هم گفت: چیز شما بزرگ و داغه!

 بعد از نوشیدن قهوه بیرون اومدیم... چیزامون توی چیز همدیگه توی خیابون

 راه می رفتیم و مردم هم ما رو نگاه می كردند! اونو به خونه شون رسوندم

و دوباره چیزمو گرفت و من هم چیزشو فشار دادم! ازش دور شدم و از دور

 چیزمو واسش تکون دادم. هوا خیلی سرد بود... چیزم داشت یخ میزد!

برای همین چیزمو گذاشتم توی جیبم!


 

تجسم بقیه ى متن رو میذارم به عهده ى خودتون!

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 12:3 PM توسط مجتبی| |

 

 

آنچه من می دانم،

تنها و تنها ،نوشتنِ فرداست

و از ژرفای روان باور داشتنِ فردا

که تو نخست باید فردا را باور کنی،

تا دردهای چسبیده به تن امروز ریشه کن شود،

تا آبهای وامانده روان شود...

پس تو چگونه فردا را نمی پذیری ،

باور نمی داری ،

نمی نویسی ،

نمی سایی ،

نمی بویی ،

نمی ستایی ،

نمی شناسی ،

حال آنکه فردا روزی ست که خواهر کهتر تو از بستر بیماری برخواهد خاست

تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد

پس، فردایی بنویس که شکل امروز نباشد...

بنویس ، بنویس ، بنویس !

فردا را به شکل فردا بنویس!

 

(نادر ابراهیمی)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کوتاه نوشت:

 

  مردي نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد .


دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود .


مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم!!!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 11:38 PM توسط مجتبی| |

 

 

 

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره ی آبی

یک جفت ...

 

کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی !

 

بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

                  و کودکی ام را غمگین کرد.               

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد

آب ها به آینده می رفتند.

 

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن

دانه های تسبیح ریختند :

 

                 من                      ...                                تو                  

                                                             کودکی                              ...

 

          ...                      قایق کاغذی                                 

               نوح                                                                            ...            

                                 ...                   آینده           

                                                                               ...

 

تو را

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم  و

به دوردست فرستادم

بعد با نوح

در انتظار طوفان قدم زدیم

                                     

                                                    "گروس عبد الملکیان"

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دل نوشت:

 

بدترین قسمت هر رنج و سختی، وقتیه که آدما یکی یکی میان، بسته به میزان پررو

 

بودن و صمیمیتشون هر کدوم یه جاییتو نوازش میکنن، بهت میگن مطمئن باش همه چی

 

 درست میشه، یه چشمک به جمع میزنن و دوباره میرن ته صف تا نوبتشون شه...

 

همشونم راضین از فداکاری و توجهشون...!!!

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:52 AM توسط مجتبی| |

 

ایستاده ام ؛ محکم تر از همیشه...

منتظرم ؛ امیدوارتر از همیشه...

ادامه خواهم داد ؛ مشتاق تر از همیشه...

حسش میکنم ؛ نزدیک تر و زیباتر از همیشه...

خدا وجودم را بی نهایت قرار داده و دنیا و موانعش را خرد و کوچک ...

خوشبختی از آن من است چون عزم خوشبخت بودن کرده ام...

خوشبختی معجزه نیست...

خوشبختی را در لحظه لحظه امروزم و فرداهایم خواهم ساخت...

بهایش را هم پرداخت خواهم کرد...

تلاش...

امید...

ایمان...

صبر...

عشق...

استقامت...

 تو را سپاس بخاطر همه سختی هایی که در عمق آنها خوشبختی را به من فهماندی...

تو را سپاس بخاطر بودنت و همه نعمت هایی که در کادو پیچ سختی ها به من عنایت کردی تا

لذتش برایم چندین برابر باشد...

من بزرگتر از آنم که موانع و ناملایمت های زندگی متوقفم سازند...

من با تو ادامه خواهم داد و در عمق لحظه ها و در دل ثانیه ها شادی و آرامش و خوشبختی را

لمس خواهم کرد...

قرار نیست  که همیشه آدما خوشبختیشونو  با کسی شریک بشن !!

 میخوام خوشبخت بشم ولی تنها نه با کسی!!

 خودم  و خودم  تنهای تنها ...

به  ترحم  کسی هم نیاز ندارم

تنهایی از همش بهتره ...

چیه خنده داره ؟!

حالا میبینیم

من ثابت می کنم  تنهایی هم میشه خوشبخت شد ...

          

 

                         ******************************

داستانک

                                  
دخترک طبق معمولِ هر روز، جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه

 کرد، بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :

"اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هات رو بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو

برات مي خرم"

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت

 100 نفر زخم بشه تا...

و بعد شونه هاش رو بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:

 نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نميخوام....!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 11:55 PM توسط مجتبی| |

 

    ,Let nothing disturb thee 

 ;Nothing affright thee 

All things are passing

; God never changeth

Patient endurance

Attaineth to all things

Who God possesseth

In nothing is wanting

Alone God sufficIt

مگذار چیزی تو را آشفته کند 

يا چيزي تو را به هراس افكند

همه چيز در گذر است

و تنها خداست كه مي ماند

شكيبايي و پايداري كمندي است

كه هر شكاري را به دام مي كشد

آن كس كه خداي را دارد

ديگر به هيچ چيز نياز نخواهد داشت

و خدا به تنهايي او را كافي است.

 

 """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

داستانک:

شغل

نزدیک عید که می شد تنگای ماهی قرمز رو روی گاری دستیش می چید و تا شب عید ماهی

 می فروخت. تو فصل بهار چغاله و گوجه سبز٬ تابستونا خاکشیر و آب زرشک و زمستونا هم

لبوی داغ. وقتی معلم از پسرش که تازه مدرسه رفته بود پرسید بابات چه کاره س؟

 پسر گفت: نمی دونم بابام هزار تا شغل داره...!!!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

امیدوارم سال نو سال رسیدن به آرزوای قشنگتون باشه.  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 10:3 PM توسط مجتبی| |

 

 

 

هرگز کســی نگفته ...

          زندگی کردن آسان است

   بدان که زندگی سراســر

           فراز است و فرود

   لا اقل نومیدی ها

            دیری نمی پاید

   و نمی آزارد تو را

          آن گاه که بدانی که اهمیتی ندارد

   مهم نگاه به آینده است

           تو به راستی به آینده نظر داری ؟

   نگاه کن ...

          نگاه کن خویشتن را ، از نگاه یک جستجو گر

   نگاه کن جریان شناخت را

   که چه بی پایان است و باز هم

   در آن حقیقت آرامش را بجوی

   باش ...

            باش عاشق ، عاشق زندگی

   عاشق مردم ، عاشق طبیعت

   و زیبایی هایی که از درون می جوشد

   بکوش ...

         بکوش و هدف هایت را واقعیت بخش

   قامت فراز کن ، تن به خطر بسپار

   و بکوش تا دریابی و گسترش بخش توانایی هایت را ...

                                                  

                                                   سوزان پولیس شوتز

 

پی نوشت:

 

یادمون باشه که:

همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"

کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"

مقداری خرد پشت "چه میدونم"

واندکی درد پشت "اشکالی نداره"

 وجود داره .....

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 6:44 PM توسط مجتبی| |

 

  

 

دارا جهان ندارد،


سارا زبان ندارد


بابا ستاره ای در


هفت آسمان ندارد!


کارون ز چشمه خشکید،


البرز لب فرو بست


حتی دل دماوند،


آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند،


آسان رهید و بگریخت


رستم در این هیاهو،


گرز گران ندارد


روز وداع خورشید،


زاینده رود خشکید


زیرا دل سپاهان،


نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا،


نامی دگر نهادند


گویی که آرش ما،


تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها،


بر کام دیگران شد


نادر ز خاک برخیز،


میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری،


دزدان سرزمینت


بر بیستون نویسند،


دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی،


فریادمان بلند است


اما چه سود،


اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید و سبز است


این بیرق کیانی


اما صد آه و افسوس،


شیر ژیان ندارد


کوآن حکیم توسی،


شهنامه ای سراید


شاید که شاعر ما


دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش،


ای مهرآریایی


بی نام تو،وطن نیز


نام و نشان ندارد.

 

*************************************************************

پی نوشت :

من در کشوری زندگی می کنم که زبانش پارسی است ، اما به آن فارسی می گویند

چون عربی "پ "ندارد!!!

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 8:40 PM توسط مجتبی| |

 

 

 

من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم

 

تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي

 

او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

 

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم

 

تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود

 

او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

 

معلم گفته بود انشا بنويسيد

 

موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت

 

من نوشته بودم علم بهتر است

 

مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد

 

تو نوشته بودي علم بهتر است

 

شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

 

او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود

 

خودکارش روز قبل تمام شده بود

 

معلم آن روز او را تنبيه کرد

 

بقيه بچه ها به او خنديدند

 

آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد

 

هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته

 

شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم

 

گاهي به هم گره مي خورند

 

گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت

 

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار

 

توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد

 

تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن

 

بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد

 

او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش

 

بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

 

سال هاي آخر دبيرستان بود

 

بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

 

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم

 

تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد

 

او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

 

روزنا مه چاپ شده بود

 

هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

 

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم

 

تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي

 

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

 

که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است

 

تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه

 

آن را به به کناري انداختي

 

او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه

 

براي اولين بار بود در زندگي اش

 

که اين همه به او توجه شده بود !!!!

 

چند سال گذشت

 

وقت گرفتن نتايج بود

 

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم

 

تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت

 

او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

 

وقت قضاوت بود

 

جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

 

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند

 

تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند

 

او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

 

زندگي ادامه دارد

 

هيچ وقت پايان نمي گيرد

 

من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!

 

تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!

 

او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

 

من , تو , او

 

هيچگاه در کنار هم نبوديم

 

هيچگاه يکديگر را نشناختيم

 

اما من و تو اگر به جاي او بوديم

 

آخر داستان چگونه بود؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 6:57 PM توسط مجتبی| |

سلام به همه دوستای گلم .

بعد از یه وقفه تقریبا طولانی مدت اینبار اومدم آپ کنم.

پریروز تولد وبلاگم بود ولی نتونستم بیام و به موقع آپ کنم مث اینکه قسمت نبود...

تو این یه سالی که از افتتاح وبم میگذره مطالب متنوع زیادی گذاشتم.شعرِِـ داستان کوتاه فارسی و

 انگلیسی ـ طنز ـ غمگین و ...

فک کنم کسایی که وبلاگایی مث من دارن این جمله منو تایید کنن که یه وبلاگ بازتاب " دنیای درون "

یه نفر باشه به عبارتی یه وبلاگ نویس اون چیزایی رو که شاید نتونه به خیلییا بگه رو تو وبش میذاره

 تا به این ترتیب احساسشو تو اون لحظه بگه و  یه وبلاگ می تونه به نوعی "دفتر خاطرات "

نویسنده هم باشه که بعد از مدتی با خوندن مجددمطالبش خاطراتشو موقع گذاشتن اون

 پست کاملا تداعی میکنه .در مورد من که کاملا صدق می کنه  ...

بهر حال خیلی خوشحال میشم حالا که اومدین و از وبم بازدید کردین نظرتونو راجع به

کل وبلاگم و مطالبش بگین.

 

 یادمه اولین مطلب وبم یه داستان کوتاه انگلیسی بود به اسم "When Cupid Cried " که خیلی

دوسش داشتم حالاهم در سالگرد وبم بعد مدتها یه شعر انگلیسی میذارم که امیدوارم

خوشتون بیاد.

 

 

 GO  Confidently  in  the  Direction  of  Tomorrow

 

Even  when  things  have  gone 

About  as  wrong  as they  can  go 

Don t  get discouraged 

The  old  expression  about

If  you  fall  off  a  horse

The  best   thing  to  do  is to" 

"get  right  back   on

has  a  lot  of   wisdom   into  it 

 Its  the  same  with  life

Some times   we  go  riding  along 

Having  the  time  of  our  life  

When  all  of  a sudden 

The  unexpected  happens 

 and   turns  our  world  around

But  it s    then  ... when  we re  feeling

anxious  and  hurt  and  afraid 

that  we  need   to  look  deep  inside 

and  see- that  we  can  either 

stay  in  the  place  where  we  fell  

or  we  can  get  right  back  up 

and  go  confidently 

in the  direction  of  tomorrmw 

And   remember 

 s  okay  to  stay  down  as  long   as  it  tak׳It

  To  recover  from  each  and  every  fall 

    but dont ever   be  afraid  of  getting  up 

and  beginning   again  just   as  soon 

  as  you   feel   the  need

       because   “next   time “  might  very  well  be 

              . the   time  that  you  succeed 

 

"Collin  McCart"

 

ترجمه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 3:44 PM توسط مجتبی| |

 

 

اين روزها که مي گذرد ، هر روز

احساس مي کنم که کسي در باد

فرياد مي زند

احساس مي کنم که مرا

از عمق جاده هاي مه آلود

يک آشناي دور صدا مي زند

آهنگ آشناي صداي او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صداي آمدن روز است

آن روز ناگزير که مي آيد

روزي که دست خواهش ، کوتاه

روزي که التماس گناه است

و فطرت خدا

در زير پاي رهگذران پياده رو

بر روي روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبيند

روزي که روي درها

با خط ساده اي بنويسند :

" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ي مغرور

جز پيش پاي عشق

با خاک آشنا نشود

و قصه هاي واقعي امروز

خواب و خيال باشند

و مثل قصه هاي قديمي

پايان خوب داشته باشند

روزي که روي قيمت احساس

مثل لباس صحبت نمي کنند

پروانه هاي خشک شده ، آن روز

از لاي برگ هاي کتاب شعر

پرواز مي کنند

و خواب در دهان مسلسلها

خميازه مي کشد

و کفشهاي کهنه ي سربازي

در کنج موزه هاي قديمي

با تار عنکبوت گره مي خورند

روزي که سبز ، زرد نباشد

گلها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند

بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هر جا نياز داشته باشند

بشکنند

آيينه حق نداشته باشد

با چشم ها دروغ بگويد

ديوار حق نداشته باشد

بي پنجره برويد

آن روز

دريا و آفتاب

در انحصار چشم کسي نيست

روزي که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزي که آرزوي چنين روزي

محتاج استعاره نباشد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اي روزهاي خوب که در راهيد!

اي جاده هاي گمشده در مه !

اي روزهاي سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آييد !

اي روز آفتابي !

اي مثل چشم هاي خدا آبي !

اي روز آمدن !

اي مثل روز ، آمدنت روشن !

اين روزها که مي گذرد ، هر روز

در انتظار آمدنت هستم !

 

اما

با من بگو که آيا ، من نيز

در روزگار آمدنت هستم ؟

 

" زنده یاد قیصر امین پور"

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :این روزها بدجوری دچار روزمرگی و یه دور تکراری شدم و بی صبرانه منتظر

روز ناگزیر هستم .شاید به این خاطره که همیشه به نوعی دنبال تنوع بودم و به این

 وضعیت عادت ندارم . ولی بازم امیدم به اون بالاییه که هر چی خودش بخواد همون

 میشه .

 

به قول سعدی"

 

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند        

                              گر اندکی نه به توفیق و رضاست خرده مگیر....

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 5:55 PM توسط مجتبی| |

 

 

 

در مجالي كه برايم باقيست


باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

كه در آن همواره اول صبح     

                                      
به زباني ساده


مهر تدريس كنند،


و بگويند خدا


خالق زيبايي


و سراينده عشق


آفريننده ماست.


مهربانيست كه ما را به نكويي


دانايي


زيبايي


به خود مي خواند


جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ


دوزخي دارد- به گمانم


كوچك و بعيد


در پي سودا نيست


كه ببخشد ما را


و بفهماندمان،


ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست



در مجالي كه برايم باقيست


باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم


كه خرد را با عشق


علم را با احساس


و رياضي را با شعر


دين را با عرفان


همه را با تشويق تدريس كنند،


لاي انگشت كسي


قلمي نگذارند،


و نخوانند كسي را حيوان،


و نگويند كسي را كودن،


و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بكند


و به جز ايمانش


هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند!


مغزها پرنشود چون انبار


قلب خالي نشود از احساس


درس هايي بدهند


كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.


از كتاب تاريخ


جنگ را بردارند


در كلاس انشاء


هر كسي حرف دلش را بزند


«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند


تا، كسي بعد از اين

باز همواره نگويد: «هرگز»


و به آساني همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشي تكرار شود


رنگ را در پائيز تعليم دهند


قطره را در باران


موج را در ساحل


زندگي را در رفتن و برگشتن از قله كوه


و عبادت را در خدمت خلق


كار را در كندو


و طبيعت را در جنگل و دشت.


مشق شب اين باشد


كه شبي چندين بار


همه تكرار كنيم:


عدل


آزادي


قانون


شادي...


امتحاني بشود


كه بسنجد ما را


تا بفهمند چقدر


عاشق و آگه و آدم شده ايم


در مجالي كه برايم باقيست


باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم


كه در آن آخر وقت


به زباني ساده


شعر تدريس كنند


و بگويند كه تا فردا صبح


خالق عشق نگهدار شما.

 

"زنده یاد مجتبی کاشانی"

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 2:46 PM توسط مجتبی| |

 

 

 

ماه من!


غصه اگر هست بگو تا باشد!


معنی خوشبختی,


بودن اندوه است!..


این همه غصه و غم, این همه شادی و شور


چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند


همه را با هم و با عشق بچین...


ولی از یاد نبر


پشت هر کوه بلند


سبزه زاری است پر از یاد خدا!


و در آن باز کسی با صدایی آرام و مطمئن می خواند



که خدا هست, خدا هست و چرا غصه؟چرا؟

 

--------------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------

* این جمله رو هیچوقت از یاد نمی برم:

 

 " زانو نخواهم زد حتي اگر سقف آسمان از قد من کوتاهتر

 

 باشد..."

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 11:57 PM توسط مجتبی| |

 

بعد از یه غیبت طولانی این دفه یه مطلب طنز گذاشتم .امیدوارم خوشتون بیاد...

 

 

انشای یه دانش آموز باهوش! درباره فرق ایران و خارج

 

پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها که الکي خارجي نشده‌اند، خيلي

کارشان درست بوده که توي خارج راهشان داده‌اند" البته من هم مي‌خواهم

درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم.  

 ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها

راجب به خارج مي‌دانم.

 تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريکا زندگي مي‌کند. براي

 همين هم پسر همسايه‌مان آمريکا را مثل کف دستش مي‌شناسد.   

او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي کشور را اداره مي‌کنند" مثلن همين

 "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که

 چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم... البته آن

 قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم  

 اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا.   

 اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.!!!

 خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ کار مي‌کنند.

همين برج‌هايي که دارند نشان مي‌دهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند

 و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

 ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامه‌هاي علمي آن را

نگاه مي‌کنيم. تازه من کانال‌هاي ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدينم خداي

نکرده از راه به در نشوند.   

اين آمريکايي‌ها بر خلاف ما آدم‌هاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر

 را بقل مي‌کنند و بوس مي‌کنند. اما در فيلم‌هاي ايراني حتا زن و

شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مي‌نشينند که به ضعم بنده همين کارها

باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.  

 در اينجا اصلن استعداد ما کفش نمي‌شود و نخبه‌هاي علمي کشور مجبور

مي‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش مي‌شوند. مثلاً همين

"بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش نشان مي‌دهد که از يک خانواده‌ي

 کارگري بوده اما تا مي‌فهمند که نخبه است به او خيلي بودجه مي‌دهند و

 او هم برق را اختراع مي‌کند.  

پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛

شايد ما الان مجبور بوديم شب‌ها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.

 من شنيده‌ام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم

دموکراسي مي‌شد چقدر خوب مي‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس

 جمهور مي‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش مي‌شد. شايد

 "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت مي‌کرديم تا وزير بشوند.

 خيلي خوب مي‌‌شد. ولي سد افصوث و دريق که نمي‌شود.  

 از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و

 تن‌پرور هستيم و حتي هفته‌اي يک روز را هم کلاً تعطيل کرده‌ايم. شايد

 شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه‌مان شنيدم که در خارج

 جمعه‌ها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم.

 اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي هم مهمتر است.

 خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريکا همه

بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي

 اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند

 يک جمله‌ي ساده مثل  I lav u  بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد...  




نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:32 PM توسط مجتبی| |

 

 

 

اين روزا زياد نقاشي مي کشم

 
نقاشي يک هوا


نقاشي برف



نقاشي خدا



اين روزها با باران، نقاشيِ اشک مي کشم

 

من با مداد سياهم خوب نقاشي مي کنم

 

با مداد سياه رنگين کماني کشيده ام که

 

 هفت رنگ آن حتي در کتاب رنگ ها هم نمي گنجد

 

آنقدر زيبا که رنگ ارغواني سر به سجده گذاشت

 

 آبي با من از رفتن گفت

 

 قرمز سر به زير آرام خفت

 

اين روزها نقاش تر مي شوم

 

چون مي خواهم نقشي بکشم که با چشمان کسي آشنا نيست

 

 نقشي که وجود ندارد

 

چشمهايم را مي بندم

 

 و مداد سياهم را دست دلم مي دهم



باز هم نقاشي ميکنم



من با مداد سياهم مي خواهم که



اشک را در چشمان خدا نقاشي کنم



مي دانم نقاشي من بيست مي گيرد


اين روزها ساز هم مي زنم



اين روزها گاهي با سازم حرف مي زنم



اين روزها پيش نيلبک همدم شده ام



اين روزها ني مي زنم و با سيم تار مي لرزم



با تار مي لرزم و با اشک مي خندم



اين روزها سازم خوشتر مي نوازد



فکر مي کنم که از دل مي نوازد



اين روزها تنهايي را دوست دارم

 

چون همدم تنهايي ام با من مي خواند

 

چون مثل خودم مي خواند


اين روزها بيشتر ساز مي زنم


و اين روزهامسافرم


اين روزها کوله بار مي بندم

 

اين روزها از هرچيزي که دارم بر مي دارم


اين روز ها خوب ياد گرفتم که


چگونه کوله بارم را ببندم


اين روزها خودم پروانه ام


اين روزها حس چلچله دارم


اين روزها مي خواهم مسافر بشوم


چه کنم ؟!!!


دلتنگم و حرفهايم نا تمام


اين روز ها کمي هم مي ترسم


چون پايبند شده ام

 

پايبند خرده ريزي به نام زندگي ...

نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 7:8 PM توسط مجتبی| |

 

آهای کجا با توام  داری میری؟ کجا بابا ما که امسال چیزی ازت ندیدیم .

 

این که نشد رسمش ! چرا دیگه مث قدیما نیستی ؟ اصلا من که متوجه

 

 نشدم کی اومدی حالام که میخوای یواشکی بری ....

 

(هر چند اگه با بوق و کرنا هم میومدی اینقد تو خودم بودم که متوجه

اومدنت نمی شدم !!!)  

 

ولی یادت باشه من امسال آدم برفی درست نکردم ها ....

 

زمستونم زمستونای قدیم ...

 

یادمه وقتی کوچیک بودم  با دوستام تو کوچه آدم برفی درست میکردیم ؛

 من همیشه مسئول درست کردم کله آدم برفیه بودم  بقیه هم  هویج و

 ذغال و شال گردن و .... میاوردن

 

آخی یادش به خیر .....  

 

امسالم با همه خاطرات تلخ و شیرینش گذشت حالا که دارم به خاطرات

امسال فکر میکنم میبینم که خیلی جاها بود  که دیگه داشتم کم میاوردم .

یه روزایی خیلی بهم سخت گذشت و اگه خدا رو کنار خودم حس نمی کردم

  شاید مسیر اشتباهی رو می رفتم....

الانم که  داریم وارد یه سال جدید میشیم . بایستی خودمونو واسه یه شروع

دیگه آماده کنیم .

باید سعی کنیم سالی که داره میاد از سالی که داره تموم میشه بهتر و

پربار تر باشه . اینبار دیگه باید قدمامونو محکمتر برداریم  و مسیر زندگیمونو

 اونجوری که خودمون میخوایم تعیین کنیم , نه اینکه منتظر وایسیم تا یکی

 دیگه راه رو بهمون نشون بده !!!

 

 پس پیش به سوی یه سال پر از موفقیت....  

 

 

 

 بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک


شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک


آسمان آبی و ابر سپيد


برگهای سبز بيد


عطر نرگس ، رقص باد


نغمه و بانگ پرستوهای شاد


خلوت گرم کبوترهای مست


نرم نرمک ميرسد اينک بهار


خوش بحالِ روزگار …

خوش بحالِ چشمه ها و دشتها


خوش بحالِ دانه ها و سبزه ها


خوش بحال غنچه های نيمه باز


خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز


خوش بحالِ جانِ لبريز از شراب


خوش بحالِ آفتاب …

ای دل من ، گرچه در اين روزگار


جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام


بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام


نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست


جامت از آن می كه می‌بايد تهی است

 

ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم


ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب


ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …

گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ


هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …


-----------------------------------------------------------------------------------------

سال نو مبارک ایشالله تو سال جدید به هرچی که استحقاقشو دارین برسین .  

                                       

                                             


 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 7:25 PM توسط مجتبی| |

بعد از مدتها این دفه اومدم آپ کنم گفتم یه کمی با مطالب قبلی متفاوت

 باشه بهتره ،به همین خاطر تصمیم گرفتم  یه مطلب طنز بزارم امیدوارم

خوشتون بیاد.   

 

توضیح : در این مطلب من قصد هیچگونه توهینی به هیچ لهجه و فرهنگی رو ندارم

 و فقط منظورم خندوندن شماست .

 

      

                                          

     

نامه مادر غضنفر به غضنفر

 

 

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.

اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر

ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم

 نامه را راحت بخواند و عقب نماند!!!  

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادث

خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي ۱۰ کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم

۱۰ کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم.

 اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد

 هم نداريم..

 خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه

قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا

به همون آدرس قبلي بيان.   

 

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش

 ۴ روز طول کشيد ،‌دوميش ۳ روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش

 طول کشيد.  

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت

 پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را

جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز ۸۰۰،‌ ۹۰۰ نفر آدم زير دستش

 هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌

 چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.  

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه

بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است..

بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده.

خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.     

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره .

فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به

 آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش

 قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.  

 

همين ديگه … خبر جديدي نيست.

 

قربانت .. مادرت.

.

.

.

.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که

ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم!!!!  

 

 

منبع : طنز ایران








نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 7:52 PM توسط مجتبی| |

 

 

معلم پای تخته داد می زد
 

صورتش از خشم گلگون بود

 

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

 

ولی آن ته کلاسی ها

 

لواشک بین هم تقسیم می کردند

 

دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد

 

و با آن شور

 

تساوی های جبری را نشان می داد

 

با خطی روشن

 

به روی تخته تاریک

 

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

 

تساوی را نوشت

 

بانگ آورد:

 

که یک با یک برابر هست

 

که یک با یک برابر است…اینجا…

 

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

 

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

 

به آرامی سخن سر داد:

 

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

 

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

 

معلم مات برجا ماند

 

و او میگفت…

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…

 

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

 

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

 

معلم خشمگین فریاد زد: آری…

 

و او با پوزخندی گفت: نه…

 

و باز هم گفت:…

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود؟

 

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود؟

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 

این تساوی زیر و رو می شد

 

حال می پرسم:

 

یک اگر با یک برابر بود

 

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

 

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

 

یک اگر با یک برابر بود

 

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

 

یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟

 

یک اگر با یک برابر بود...

 

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

 

یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد؟

 

و سکوت بود و سکوت…

 

در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:

 

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

 

یک با یک برابر نیست…

 

شعراز:  خسرو گلسرخی

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 2:28 PM توسط مجتبی| |

 

 

 

این روزها دلم سکوت میخواهد ...

 

باران ... بدون چتر و سر پناه

 

اشک ...

 

تنهایی ...

 

و صدالبته طبق معمول بساطش مهیا نیست ...

 

جز خواستن من ...

 

می خواهم اما ...

 

سکوت کنم نگران میشوند ...

 

اشک هم که دیگر ندارم برای ریختن ...

 

و ...

 

باران ... این روزها حتی آسمان هم برایم ناز میکند

 

انگار او هم خوب می داند من ناز میخرم ... پس تا

 

میتواند ناز میکند و دل خونم می کند ...

 

و تنهایی ... تنهایی را هم خودم طاقت نمی آورم

 

کسی مقصر نیست اگر من بعد از کمی تنهایی

 

بیقرار و پشیمون میشم ...

 

می بینی بساطش مهیا نیست دل بی قرار من ...

 

یاد بگیر که در این هیاهو ... بدون باران ...بی صدا و اشک گریه کنی و باز هم بگویی

 

آسمان عظمتت را شکر ... که بر من نباریدی!!! ...

نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 12:19 PM توسط مجتبی| |


Design By : Night Skin